MeetLand Forums
 

ثبت نام فوری
نام کاربری: گذرواژه: تکرار گذرواژه: ایمیل: تکرار ایمیل:
  موافقم با قوانین سایت 

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع
قدیمی Tuesday 12 January 2010, 23:51   #1
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
3 For This Post
4,117 مجموع
گاه گويه هاي يك ذهن آشفته

سلام

تو اين تاپيك ميخوام هر وقت وقت شد و تونستم چند بيت شعري يا متن ترانه اي يا هر چيزي كه به نظرم تو اون لحظه خوب هستش رو قرار بنويسم .
از مديريت محترم هم خواهش ميكنم اين يه تاپيك رو بزاره باشه و ادغام نكنه
از دوستان هم خواهش ميكنم اگر چيزي مد نظرشون هست اضافه كنن و فقط از قرار دادن شعر هاي يك كلمه اي و تك بيتي خودداري كنن .

مخلص همه
__________________
.
.
.
من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدي
براي من اي مهربان چراغ بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم


-----------------------------------

خط گنگ سرنوشت من كجا ، با كدوم قصه به آخـــــر ميرسه ؟
ديگه از تكرار بودن خسته ام ، كي شب رفتن من سر ميرسه ؟
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
GHATI (Thursday 4 March 2010), ARTHAS (Friday 15 January 2010), DarkPrincess (Wednesday 13 January 2010)
قدیمی Tuesday 12 January 2010, 23:52   #2
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
5 For This Post
4,117 مجموع
گر خدا بودم ، ملائک را شبی فریاد میکردم،
سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم میگفتم ،
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا ساند

************

نیمه شب در پرده های بارگاه کبریایی خویش،
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو میکرد
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی،
کوه ها را در دهان باز دریا ها فرو میکرد

************

میگشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
میفشاندم خون سرخ آتش در رگ خاموش جنگلها
میدریدم پرده های دور را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست ، در آغوش جنگلها

***********

می دمیدم در نی افسوس باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها ، چون مارهای تشنه بر خیزند
خسته از عمری به روی سینه ای مرطوب لغزیدن ،
درون مرداب تار آسمان شب فرو ریزند

***********

بادها را نرم میگفتم که بر شط شب تبدار ،
زورق سرمست عطر گلها را روان سازند
گورها را میگشودم، تا هزاران روح سرگردان ،
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند

***********

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم
آب کوثر را درون کوره دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف ، گله پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبزتر دامن ، برون ریزند

**********

خسته از زهد خدایی ، نیمه شب در بستر ابلیس
در سراشیب خطایی تازه میجستم پناهی را
میگزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را


(فروغ فرخزاد )
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
ABBAS (Wednesday 20 January 2010), baharezard (Thursday 14 January 2010), gitar30 (Thursday 14 January 2010), SHAH (Thursday 14 January 2010), DarkPrincess (Wednesday 13 January 2010)
قدیمی Tuesday 12 January 2010, 23:53   #3
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
4 For This Post
4,117 مجموع
همره باد از فراز و از نشيب کوهساران
از سکوت شاخه هاي سرفراز بيشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمين ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بي کسي گمگشته در موج مزاران

ميخروشد قلب صاحب مرده اي را سوز و سازي
ساز نه ، دردي ، فغاني ، ناله اي ، اشک نيازي

مرغ حيران گشته اي در دامن شب ، ميزند پر
ميزند پر ، بر در و ديوار ظلمت ميزند سر
ناله اي ميپيچد به دامان سکوت مرگ گستر
" اين منم فرزند مسلول تو ..... مادر ، باز کن در
باز کن در ، باز کن در .... تا ببينمت يک بار ديگر

چرخ گردون ز آسمان کوبيده اينسان بر زمينم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبينم
تار غم گسترده پرده روي چشم نازنينم
خون شد از بسکه ماليدم بديده ، آستينم
کو به کو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم

اشک من در وادي آوارگان ، آواره کشته
درد جانسوز مرا ، بيچارگيها چاره گشته
سينه ام از دست اين تک سرفه ها صد پاره گشته

بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم
غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم

باز کن ! مادر ، ببين از باده خون مستم آخر
خشک شد ، يخ بست بر دامان حلقه دستم آخر

آخر اي مادر ، زماني من جواني شاد بودم
سر به سر دنيا اگر غم بود ، من فرياد بودم
هر چه دل ميخواست در انجام آن آزاد بودم
صيد من بودند مه رويان و من صياد بودم
بهر صد دختر شيرين صفت فرهاد بودم

درد سينه آتشم زد ، اشک ، تر شد پيکر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سينه ، بستر من
خاک گور زندگي شد ، در بدر خاکستر من

پاره شد در چنگ سرفه ، پرده در پرده گلويم
وه ! چه داني چه ها کرده است با من ؟ من چه گويم؟

هم نفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده
ناله اي هستم کنون ، در چنگ يک فرياد مرده

اين زمان ديگر براي هر کسي مردي عجيبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم
غير طعن و لعن مردم نيست ، اي مادر ، نصيبم
زيورم ، پشت خميده ،گونه هاي گود ، زيبم
ناله محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم
کشته شد ، تاريک شد ، نابود شد روز جوانيم
ناله شد ، افسوس شد ، فرياد ماتم سوز ، جانم
داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانيم

خواهي ار جويا شوي از اين دل غم ديده من
بين چه سان خون ميچکد از دامش بر ديده من

وه ! زبانم لال ، اين خون دل افسرده حالم
گر که شير توست ، مادر ......... بيگناهم ،کن حلالم

آسمان ، .... اي آسمان .... مشکن چنين بال و پرم را
بال و پر ديگر چرا ؟ ويران که کردي پيکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبيدي سرم را
باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را
سر ببالينش نهم ، گويم کلام آخرم را

گويمش مادر ، چه سنگين بود اين باري که بردم
خون چرا قي ميکنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم ؟
سرفه ها ، تک سرفه ها ، قلبم تباه شد ، مرد ، مردم

بس کنيد آخر ، خدا را ، جان من بر لب رسيده
آفتاب عمر رفته ، روز رفته ، شب رسيده

زير آن سنگ سيه ، گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها، محض خدا خاموش ...... ميخواهم بخوابم

عشقها ! اي خاطرات ......... اي آرزوهاي جواني
اشکها ، فريادها ، اي نغمه هاي زندگاني
دستتان را ميفشارم ، با دو دست استخواني
آخر امشب رهسپارم ، سوي خواب جاوداني

هر چه کردم ، يا نکردم ، هرچه بودم در گذشته
گر چه بود از تار دل ، تار دل از پودم گسسته
عذر ميخواهم کنون و با تني در هم شکسته

ميخزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم
آرزو دارم که زير پاي دلدارم بميرم

تا لباس عقد خود پيچد بدور پيکر من
تا نبيند بي کفن ، فرزند خود را مادر من "

پرسه ميزد سرگران بر ديدگان تار ، خوابش
تا سحر ناليد و خون قي کرد توي رختخوابش
تشنه لب فرياد زد ، شايد کسي گويد جوابش
قايقي از استخوان ، خون دل شوريده ، آبش
ساحل مرگ سيه ، منزلگه عهد شبابش

بسترش درياي خوني ، خفته موج و ته نشسته
دستهايش چون دو پاروي کج و در هم شکسته
پيکر خونين او جون زورقي پارو سکشته

ميخورد پارو به آب و ميرود قايق به ساحل
تا رساند لاشه مسلول بيکس را به منزل

آخرين فرياد او از دامن دل ميکشد پر :
اين منم فرزند مسلول تو مادر ، باز کن در
باز کن در ، از پا فتادم .............آخ مادر............ما.....د....ر !

(کارو )
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
MAHKAME (Friday 22 January 2010), ABBAS (Wednesday 20 January 2010), gitar30 (Thursday 14 January 2010), SHAH (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Tuesday 12 January 2010, 23:57   #4
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
4 For This Post
4,117 مجموع
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
- صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی -
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود
گر چه آدم زنده بود

******************************

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ، دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود

*****************************

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت بر نگشت

****************************

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی است
صحبت از عیسی و موسی . محمد نابجاست

***************************

من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد ، در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشم و بغضم در گلوست
وندر این ایام ، زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم ؟

**************************

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای ، جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق ، پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه ای نامردمان با جان انسان میکنند

*************************

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است


(فریدون مشیری)
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
AVA.ABC (Monday 24 May 2010), baharezard (Thursday 14 January 2010), gitar30 (Thursday 14 January 2010), SAM75 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Wednesday 13 January 2010, 00:10   #5
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
3 For This Post
4,117 مجموع
حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه!هر روز کم کم می خوریـــم


آب می خواهم سرابم می دهـند

عشق می ورزم عذابم می دهند


خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتــــــــاب؟؟؟


خنجری بر قلب بیمارم زدنـد

بی گناهی بودم و دارم زدند


دشنه ی نامرد بر پشتم نشست

از غم نا مردمی پشتم شکست


سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیــــــــداد آمد، داد شد


عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام


عشق اگر اینست من رد می شوم

خوب اگر اینست من بد می شــــوم


بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس اســـــــــت


در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شـــــــدم


بعد از این با بی کسی خو می کنم

هرچه در دل داشتم رو می کنــــــــم


نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست



بت پرستم بت پرستی کار ماســـت

چشم مستی تحفه ی بازار ماست


درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم


من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟


قفل غم بر درب سلولم مـــــــزن!

من خودم خوش باورم گولم مزن


من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکــــــن


من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش


من نمی گویم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس اســـت


روزگارت بود شیـــــــرین ! شــــاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


آه!در شهر شما یاری نبود!!!

قصه هایم را خریداری نبود!!!


وای!رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آبـــاد بود


از در و دیوارتان خون می چـــــکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد


خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان


اینهمه خنجر دل کس خون نشــد

اینهمه لیلی،کسی مجنون نشد


آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام


عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پایم بسته بود

تیشه گر افتاددستم بسته بود


هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه!

فکر دست تنگ ما را کـــرد؟نه!


هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!

هیچ کس اندوه ما را دید؟نــــه!


هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت


چند روزی هست حالم دیدنی ست

حال من از این و آن پرسیدنی ست


گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنـــــم


حافظ دیوانه فالــــــــم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:


"ما زیاران چشم یاری داشتیــــم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
Setayesh (Friday 12 February 2010), gitar30 (Thursday 14 January 2010), SAM75 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:05   #6
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
7 For This Post
4,117 مجموع
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می‌گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت‌و‌آمد‌هایی که به دربار شاه داشته، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می‌شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می‌کنند عقیده او را در ادامه ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی‌شود .

تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه‌ای از اوستا بوده، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می‌بیند...

مهرداد اوستا ماه‌ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم‌حرف می‌شود.

سال‌ها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا می‌رود، زن‌های شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری می‌روند و نامزد اوستا به فرانسه. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می‌شود و در نامه‌ای از مهرداد اوستا می‌خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه او تنها این شعر را می‌سراید.



وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم



اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم



وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم



اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم



کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم



مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم



چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم



بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم



نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم



جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم



به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم



وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
AVA.ABC (Monday 24 May 2010), Setayesh (Friday 12 February 2010), MAHKAME (Friday 22 January 2010), ABBAS (Wednesday 20 January 2010), nadia (Wednesday 20 January 2010), baharezard (Thursday 14 January 2010), gitar30 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:06   #7
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
3 For This Post
4,117 مجموع
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم،سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی،موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است،وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید


فریدون مشیری
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
KING 21 BOY (Wednesday 20 January 2010), baharezard (Thursday 14 January 2010), gitar30 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:09   #8
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
1 For This Post
4,117 مجموع
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر!

ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای همواره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن!
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی!
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر!!!

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر!
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
gitar30 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:18   #9
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
1 For This Post
4,117 مجموع

وقتی گریبان عدم، با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را، پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را، در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را، با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دِلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
gitar30 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:22   #10
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
2 For This Post
4,117 مجموع
با تو يك شب بنشينيم و شرابي بخوريم
آتش آلود و جگر سوخته آبي بخوريـــــــم

در كنار تو بيفتم چو گيسوي تو مســـــت
دست در گردنت آويخته تابي بخوريــــــــم

بوسه با وسوسه وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه چنگ و ربابي بخوريـــــــــــم

سپر از سايه ي خورشيد قدح كن زان پيش
كز كماندار فلك تير شهابي بخوريــــــــــــم

پيش چشم تو بميرم كه چه مست است بيا
تا به خوشباشي مستان مي نابي بخوريـم

صله سايه همين جرعه جام لب توســــــت
غزلي نغز بخوانيم و شرابي بخوريــــــــــــم
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
ABBAS (Wednesday 20 January 2010), gitar30 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:25   #11
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
1 For This Post
4,117 مجموع
بستی دو چشم خویش دنیا عزا گرفت
در سوگ آن نگاه شاعر دوباره مرد
خورشید چشم تو ، ناگاه رفته بود
در زیر نور ماه ، شاعر دوباره مرد
با حالتی غریب ، سرشار انتظار
بر جسم خیس راه ، شاعر دوباره مرد
در قاب، عکس تو ، انگار خفته بود
در آن شب سیاه ، شاعر دوباره مرد
با عاشقانه ها ، در بین صد غزل
بی حرف و نابگاه ، شاعر دوباره مرد
با اشک چشم خویش ، شاعر وضو گرفت
در کنج قبله گاه ، شاعر دوباره مرد
با بغض مبهمی می خواند زیر لب
اشهد و لا اله … ، شاعر دوباره مرد
در شهر تیرگان با جرم عاشقی
اما چه بی گناه ، شاعر دوباره مرد
گفتند مردنم در گوش او ولی
حتی نگفته آه …..


هومن غفوری
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
gitar30 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:28   #12
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
5 For This Post
4,117 مجموع
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…



دکتر علی شریعتی
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
Setayesh (Friday 12 February 2010), MAHKAME (Friday 22 January 2010), ABBAS (Wednesday 20 January 2010), baharezard (Thursday 14 January 2010), gitar30 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:31   #13
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
1 For This Post
4,117 مجموع
این همه ره آمدم پرسه ی بیهوده بود
خاطره آسوده ام کاش نیاسوده بود
جامه دریدن نشد حل معمای من
در قدم اولین راست نبود پای من

دویدم و دویدم از تو به خود رسیدم
من از غروب گذشتم من با سحر دمیدم

این همه پارو زدم موج گران بشکنم
موج گرانی شکست روح و روان و تنم

موج گران خود منم
سازمو خود بشکنم
ره به غلط می روم
گاهی به پس می دوم

یار کنار منو
من همه در فکر یار
مست و خرابه تبه
بازی این روزگار
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
gitar30 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:31   #14
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
2 For This Post
4,117 مجموع
خاموش مانده‌ام

تنها و بی‌پناه

با کوله‌بار غم

در های و هوی باد

دلخسته‌ام از این

حال و هوای شهر

از خاطرات تلخ

از بادهای سرد

شب تا سحر تو را

می‌خوانم و هنوز

یک راز سر به مُهر

جا مانده در دلم

دل باختی به او

من باختم تو را

پُشتم مرا شکست

در جنگ لحظه‌ها

حالا نشسته است

در دل سکوت شب

افتاده در تنم

مرداد داغ تب
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
ID dovom (Wednesday 20 January 2010), gitar30 (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:39   #15
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
1 For This Post
4,117 مجموع
به تو اي دوست سلام

دل صافت نفس سرد مرا آتش زد،

کام تو نوش و دلت، گلگون باد،

بهل از خويش بگويم که مرا بشناسي:

روزگاريست که هم صحبت من تنهائي است،

يار ديرينه ي من درد و غم رسوائي است،

عقل و هوشم همه مدهوش وجودي نيکوست،

ولي افسوس که روحم به تنم زنداني است

چه کنم با غم خويش؟

که گهي بغض دلم مي ترکد،

دل تنگم ز عطش مي سوزد،

شانه اي مي خواهم که بگذارم سر خود بر رويش

و کنم گريه که شايد کمي آرام شوم،

ولي افسوس که نسيت.

کاش مي شد که من از عشق حذر مي کردم

يا که اين زندگي سوخته سر مي کردم،

اي که قلبم بشکستي و دلم بربودي!

ز چه رو اين دل بشکسته به غم آلودي؟

من غافل که به تو هيچ جفا ننمودم،

بکن آگه که کدامين ره کج پيمودم؟

اي فلک ننگ به تو خنجرت از پشت زدي،

به کدامين گنه آخر تو به من مشت زدي؟

کاش مي شد که زمين جسم مرا مي بلعيد،

کاش اين دهر دورو بخت مرا برمي چيد،

آه اي دوست! که ديگر رمقي در من نيست،

تو بگو داغ تر از آتش غم ديگر چيست؟

من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش.

ديگر اي باد صبا دست ز بختم بردار

خبر از يار نيار

دل من خاک شد و دوش به بادش دادم

مگر اين غم ز سرم دور شود

ولي افسوس نشد، ولي افسوس نشد
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
ID dovom (Wednesday 20 January 2010)
قدیمی Thursday 14 January 2010, 11:42   #16
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
4 For This Post
4,117 مجموع
رئيس جمهور
از برخي شهرهاي ميهن بازديد كرد
و هنگام ديدار از محله ما فرمود:
«شكايتهاتان را صادقانه و آشكارا باز گوييد
و از هيچ كس نترسيد،
كه زمانه هراس گذشته است!»

دوست من ـ حسن ـ گفت:
«عالي جناب!
گندم و شير چه شد؟
تامين مسكن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
و چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟
عالي جناب!
از اين همه
هرگز، هيچ نديدم!»

رئيس جمهور
اندوه‌گنانه گفت:
«خدا مرا بسوزاند؟
آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟
فرزندم!
سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردي،
به زودي نتيجه نيكو خواهي ديد».

سالي گذشت،
دوباره رئيس را ديديم،
فرمود :
«شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا باز گوئيد
و از هيچ كس نترسيد،
كه زمانه ديگري است!»

هيچ كس شكايتي نكرد،
من برخاستم و فرياد زدم:
شير و گندم چه شد؟
تامين مسكن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟
با عرض پوزش، عالي جناب!
دوستِ من ـ حسن ـ چه شد!!!
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
AVA.ABC (Monday 24 May 2010), ID dovom (Wednesday 20 January 2010), ARTHAS (Friday 15 January 2010), baharezard (Thursday 14 January 2010)
قدیمی Monday 18 January 2010, 14:13   #17
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
3 For This Post
4,117 مجموع
بگذار زمان روی زمین بند نباشد
حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذارکه ابلیس دراین معرکه یک بار
مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوّا
بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش
این قصه همان قصه که گفتند نباشد

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت
آن وعده ی نادیده که دادند نباشد

یک بارتو درقصه ی پرپیچ و خم ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

آشوب،همان حس غریبی ست که دارم
وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست
در تک تک رگهای تو هرچند نباشد

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...
زنجیر نگاه تو که پابند نباشد

وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمان روی زمین بند نباشد...
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
ABBAS (Wednesday 20 January 2010), ID dovom (Wednesday 20 January 2010), ARTHAS (Wednesday 20 January 2010)
قدیمی Wednesday 20 January 2010, 01:41   #18
RadioLand Admin
 
DarkPrincess آواتار ها
DarkPrincess Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jan 2007
محل سکونت: DALMASCA
نوشته ها: 2,174
Total 'Thanks' Received by This User :
6 For This Post
4,498 مجموع
نیمه شب..

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال


پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد اورد ایام وصال


از جدایی یک، دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت


دل به یاد اورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را


ان نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را


همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود


آمد و هم آشیان با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او


خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او


یاد او شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی


وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر


آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد


گفتمش در عشق پابر جاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل


گر تو زوررقمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل


دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده


گفت...
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان


شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من
با تو زیبا میشود فردای من



گفتمش .........
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افسون شده


جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده


بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش


در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او دراین دل جا نبود


دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود


خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود



روزگار..
.روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت



پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت



آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس



یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود


بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق، جز ماتم نبود


با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد پیمان را شکست



بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست



آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست



با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است


بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را...
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست



از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم



مست و مخمور وخراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم



آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را



عشق من ..
.عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر



خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر



آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند



عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود


گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود


بعد از این...
[I]بعد از این هم اشیانت هر کس است
باش با او یاد تو مار ا بس استI][/
I]


دانلود دکلمه
__________________

DarkPrincess offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
AVA.ABC (Monday 24 May 2010), Setayesh (Friday 12 February 2010), ID dovom (Wednesday 20 January 2010), KING 21 BOY (Wednesday 20 January 2010), ARTHAS (Wednesday 20 January 2010), nightmare (Wednesday 20 January 2010)
قدیمی Wednesday 20 January 2010, 01:50   #19
Registered User
Fishing the Sea Champion Mumu Champion Smaugs Treasure Champion Starcastle Champion
 
nightmare آواتار ها
nightmare Sergeant Major
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: Down Alsavljen
نوشته ها: 2,973
Total 'Thanks' Received by This User :
2 For This Post
4,117 مجموع
خدايا تو بوسيده اي هيچ گاه
لب سرخ فام زني مست را ؟
ز وسواس لرزيده دندان تو ؟
به پستان كالش زدي دست را؟

**********

خدايا تو لرزيده اي هيچ گاه
به محراب كم رنگ چشمان او ؟
شنيدي تو بانگ دل خويش را
ز تاريكي سينه تنگ او؟

**********

خدايا تو گرديده اي هيچگاه
به دنبال تابوت هاي سياه ؟
ز چشمان خونبار پاشيده اي
به چشم كسي خون به جاي نگاه ؟

**********

دريغا ......... تو احساس اگر داشتي
دلت را چو من مفت ميباختي
براي خود اي ايزد بيخدا
خدايي دگر نيز ، ميساختي


( نصرت رحماني)
nightmare offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
ID dovom (Wednesday 20 January 2010), ARTHAS (Wednesday 20 January 2010)
قدیمی Wednesday 20 January 2010, 01:54   #20
Registered User
 
ARTHAS آواتار ها
ARTHAS 2nd Lieutenant
 


جنسیت:

تاریخ عضویت: Jan 2005
محل سکونت: NORTHREND
نوشته ها: 4,091
Total 'Thanks' Received by This User :
2 For This Post
7,927 مجموع
... عُقدۀ خود را فرو می خورد ،

چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می برد ؛

لقمۀ بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود ...



...«هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ؟

یک فریب ساده و کوچک .

آن هم از دست ِ عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جر با او نمی خواهی .

من گمانم زندگی باید همین باشد .



آه ! ... آه ! امّا

او چرا این را نمی داند ، که در اینجا

من دلم تنگ است ، یک ذره است ؟

شاتقی هم آدم است ، ای دادِ بر من ، داد !

ای فغان ! فریاد !

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟

که من ِ بیچاره هم در سینه دل دارم .

که دل ِ من هم دل است آخر ؟

سنگ و آهن نیست .

او چرا این قدر از من غافل است آخر ؟

آه ، آه ای کاش

گاهگاهی بچه را نیز می آورد.

کاشکی ... امّا ... رها کن ، هیچ »

و رها می کرد .

او رها می کرد حرفش را .

حرف ِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش .

و نمی بُرد و نمی شد بُرد از یادش.



اغلب او اینجا دهان می بست

گر به ناهنگام ، یا هنگام ، دَم دَر می کشید از درد ِ دل گفتن .

شاتقی، این ترجمان ِ درد ،

قهرمان ِ درد ،

آن یگانه مرد ِ مردانه .

پوچ و پوک ِ زندگی را نیم دیوانه .

و جنون عشق را چالاک و یکتا مرد .

او به خاموشی گرایان ، شکوه بس می کرد .

و سپس با کوشش ِ بسیار

عقدۀ خود را فرو می خورد .

چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می برد ؛

لقمۀ بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود.

تا چها می کرد ، خود پیداست،

چون گـُـوارد ، یا چه می آرد

جرعۀ خنجر به کام و سینه و حنجر ؟

و چه سینه و حنجری هم شاتقی را بود !

دودناکی ، پنجره ی کوری که دارد رو به تاریکا .

زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا .

گریه آوازی ، گره گیری ، خَسَک نالی .

چاه راه ِ کینه و خشم اندرون ، تاب و شکن بیرون .

خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .

تنگنا غمراهه ای ، نَقبِ خراش و خون .



شاتقی آنگاه

چند لحظه چشمها می بست و بعد از آن ،

می کشید آهی و می کوشید

ــ با چه حالتها و حیلتها ــ

باز لبخند ِ غریبش را ، که چندی محو و پنهان بود ،

با خطوط ِ چهرۀ خود آشنا می کرد .

لیکن این لبخند ، در آن چهره تا یک چند ،

از غریب ِ غربت ِ خود مویه ها می کرد .

و چنانچون تکّه ای وارونه از تصویر ،

ــ یا چو تصویری که می گرید ، غریبی می کند در قاب ِ بیگانه ــ

در خطوط ِ چهرۀ او ، جا نمی افتاد .

حِسّ غربت در غریبه قابهای چشم ِ ما می کرد .

شاتقی آنگاه در می یافت .

روی می گرداند و نابیننده ، بی سویی ، نگاه می کرد .

همزمان با سرفه ، یا خمیازه ، یا با خارش چانه ،

ــ می نمون این گونه ، می کرد ــ

تکّۀ وارون ِ آن تصویر را از چهره بر می داشت ؛

و خطوط ِ چهره اش را جا به جا می کرد .

تا بدین سان از برای آن جراحت ، آن به زهر آغشته ، آن لبخند ،

باز جای غصب وا می کرد .



عصر بود و راه می رفتیم ،

در حیاط ِ کوچک پاییز ، در زندان ،

چند تن زندانی ِ با هم ، ولی تنها .

آنچنان با گفت و گو سرگرم ؛

این چنین با شاتقی خندان



مهدی اخوان ثالث
ARTHAS offline است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usShare on Facebook
پاسخ با نقل قول
Who Said Thanks:
ID dovom (Wednesday 20 January 2010), nightmare (Wednesday 20 January 2010)
پاسخ

ابزارهای موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال